|
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!
|

امپراطور شگفت انگیزیه ـ برای اجرای عدالت خودش رو هم قربانی می کنه-باهوش و مقتدره و با همین هوش بیست سال خودش رو یک دیوانه مرغ باز جا می زنه تا به قصاص کشورش و امپراطوری بپردازه.نمایشنامه هم این زیرکی رو پررنگ تر کرده همون جایی که داری قاه قاه می خندی صورتت جمع می شه و به فکر فرو می ری.
+ اگر کار رو ببینین دوتا موجود احمق جذاب(فسفوریدوس و سولفوریدوس) هستن که خیلی می خندوننتون!
سیامک صفری!
انقد این مرد و دوووس دارم که هنوز نمی دونم چقد دوووسش دارم.دلم می خواد به همه استخوووناش دست بکشم.دلم می خواد بشونمش رو پاهام-یه وقتایی حتی دلم می خواد بچه ام شه قربون صدقه اش برم بخوابونمش تب کنه و من پاهای باریک خیلی خیلی باریکشو بزارم تو تشت آب و پاشوویش کنم-یه وقتاییم دلم می خواد همین مرد ۴۵ ساله باشه و ساعتها سیگار بکشه و حرف بزنه و من سروپا گوش شم و آخ...صداش!!!کاش دود سیگارش بودم تا می پیچیدم تو گلوش بعد از دهن کوچولوش بیرون میومدم و خال بالای لبشو قلقلک می دادم.بعد می پیچیدم تو فضای خونش-بهش نگاه می کردم می دیدم وقتی خمیازه می کشه چه شکلی می شه کی گشنه اش می شه چای اشو با چی می خوره با خودش حرف می زنه مثه من یا نه با پسرش چه حرفایی می زنه تو خونه جوراب می پوشه یا نه کسی هس شب پیشش بخوابه یا نه-بعدم وقتی می خوابید تا صبح زوووووووووووووول می زدم بش!
+دیشب یه کار فوق العاده ای کرد که فهمیدم بازم بیشتر دوووسش دارم.

باکره ها عشق را بوییده اند؟
و باکره ها در رخت عشاق صبح را بوسیده اند؟
نمی دانم اما باکره ای بود که می گفت حسرتی دارد حسرتی تلخ-حسرت بار کشیدن بار اسمش را کشیدن و می گفت کوچه ای بود کوچه ای در نزدیکی خانه پدری و آنجا رخت عشاق می فروختند و باکره هرگز به آن کوچه نرفت آنقدر نرفت نرفت نرفت که چهل سال گذشت و همه فراموش کردند دختری تازه گلی باکره است.همه از یاد بردند با کره را.زنگ در خاموش ماند.خفقان از درودیوار اتاق بالا رفت و باکره به چله سنت نشست.آنقدر عقده جمع کرد که دیگر جا برای زیستن نماند.خانه پدری را فروخت باغی بزرگتر خرید تا عقده هایش را جا دهد.در آن باغ آنقدر عقده جمع کرد و آنقدر رویا خواب دید که یک روز صبح یادش رفت باکره است.و صبح بعد که زور رویاهایش او را به پارگی بکارت خواند به باغ دوید اما باغبان هم دست به باکرگی باکره نزد.
باکره باکره ترین باکره دنیا ماند-عقده ها جمع کرد و رویا دید- و دور ماند از عشق و زیستن.
باکره باکره ماند!
+...

من هيچوقت به مفيد بودن اوضاع مزخرف كشورم فكر نكرده بودم.اينكه وجود آدم ...ي مثل م.احمدي نژاد يا ...اي يا ... بتونه منو از ته دل بخندونه-آدم باهوشي مثل ايوب آقاخاني رو وادار كنه تا اين نمايشنامه رو بنويسه و كارگرداني كنه!يكبار ديگه اسم نمايش رو بلند بخونين و اگه بروشورش رو دارين به هاله نوردور سر مرد نقاشي شده روي اون نگاه كنين.
مفرح ترين مرثيه اي كه مي شه شنيد همين نمايش هست.داستان همين دوماهي كه گذشت.از مناظره هاي عجايبشون تا شكنجه هاشون و نعره هاي بي وقفه -تا اعترافات كزايي و دروغ هاي تكراري!
+خواهش مي كنم اين كارو ببنين.
++تئاتر شهر-سالن سايه-20:15
بازيگران:نگار عابدي-هدايت هاشمي-افشين هاشمي-خسرو احمدي
نويسنده و كارگردان:ايوب آقاخاني
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خشكسالي و دروغ

روابط زنان و مردان-روابطي كه از روز اول آفرينش تا به امروز دست نخورده و يك دست است.داستاني طي نمايش گفته مي شه از يه خرگوش كه مي خواد از خونشون بره اما هر بهونه اي كه مياره هر راه فراري كه پيدا مي كنه مادرش دستشو مي خونه و پا به پاش مي ره تا اينكه خرگوش كوچولو اصلا قيد رفتن و مي زنه و مي گه بهتره پيش مامانم بمونم و مامانش بهش مي گه:خب حالا بيا اين هويج رو بخور!
اين موندن و مثل هميشه هويج خوردن داستان ما آدماس.روابط تعريف شده اي كه تا بوده همين بوده.چراهايي كه مردها دارن و چراهايي كه زنها دارن.تنها كاريم كه بايد بكنيم اينه که بمونيم و هويجمون رو بخوريم.اينكه ما قبول كنيم با تمام چراها -زن براي مرده و مرد براي زن.نه زنها عوض مي شن و نه مردها-پس فقط بايد هويج مون رو بخوريم!
+نمايش تاثيرگذار و رووني بود.طنز يكدست و به جايي داشت.اشاره هاي زيركانه اي كه به اوضاع سياسي كشورهم شده بود عالي بود!!!بدون محدودیت سنی نمایشی که برای همه ملموسه!
++تئاتر شهر-سالن چهارسو-20:30
بازيگران:مهدي پاكدل-علي سرابي-آيدا كيخاني
كارگردان:محمد يعقوبي
اين وبلاگ همراه اتفاقات خيلي زيادي با من بزرگ شد.اتفاقات خوب-بد-خيلي خيلي بد-عجيب-دردناك و تكراري!نمي دونم چقدر منو شناختين چقدر دوستم دارين چقدراز من بدتون مياد و چقدر اينجا براتون مهمه!اما من از اين يكسال وبلاگ نويسي لذت بردم.درسته كه دوستاي خيلي كمي پيدا كردم و خواننده هاي وبلاگ هم خيلي كم ان اما اين كارو ادامه مي دم چون اينجارو دوست دارم و زرشک پلو با كچاب جايي هست كه من بدون هيچ ممنوعيتي حرف مي زنم و مي شنوم.اينجا به من احساس آزادي مي ده و اين احساس احساس فوق العاده ايه!
+زرشك پلو با كچاب يك ساله ام رو تقديم مي كنم به مادرم كه تمام خاطرات خوب زندگيم رو مديون بودنشم و تمام احساسات خوب دنيارو مديون دوست داشتنشم! و بعد به مايكل عزيزم كه دوستداشتن و خوب زندگي كردن رو يادم داد!
++از آرش سبحاني و گروه فوق العاده كيوسكم ياد مي كنم كه اسم وبلاگ رو از ليريك "عشق سرعت"انتخاب كردم.
...پدرم!
پدرم مرد بزرگیست.پدرم تنها به چشم من اینقدر با شکوه نیست.می دانند کسانی که با او آشنایند بزرگیش را می دانند کسانی که با او آشنایند شکوهش را می دانند کسانی که با او آشنایند کودک بودنش را می دانند کسانی که با او آشنایند دلرحم بودنش را.اما من...من که تنها پاره او هستم من از او کم می بینم و کم قدر می دانم.من تمام بزرگی های پدرم را دیده ام اما چشم هایم را بسته ام.رو برگردانده ام.غروریست بدرنگ؟نمی دانم.هرچه هست مرا از او دور کرده و این دوری این نمک نشناسی مرا از پای درآورده.راهش را نمی دانم که چطور به او بگویم ولی به خدا سوگند دوستش دارم به خدا سوگند می شناسمش تمام خوبی هایش را می شناسم تمام بزرگی هایش را می شناسم من از دنیا من از تمام دنیا او را بهتر می شناسم و بیشتر دوستش دارم اما به همان قدر بلد نیستم که به او بگویم دوستت دارم.باور کنید بزرگترین درد بشر اینست که کسی را دوست داشته باشد ولی نتواند به زبان بیاورد باور کنید بزرگترین درد بشر اینست که کسی را دوست داشته باشد ولی نتواند به زبان بیاورد باور کنید بزرگترین درد بشر اینست که کسی را دوست داشته باشد ولی نتواند به زبان بیاورد باور کنید باور کنید باور کنید ...
+زرشک پلو با کچاب بسته نمی شود اما کم رنگ ترین حضورش را تا اعلام نتایج کنکور سال 1389 سپری می کند!
++افرادی که "وقتی همه خوابیم"رو در سینما ندیدن سی دیش اومده...
+++برنامه ای هست به اسم "ماه عسل" پیشنهاد می کنم ببینیدش...چیزای خیلی خیلی زیادی داره که بهمون یاد بده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آخرین پست من 25 تیر نوشته شده یعنی 21 روز بعد از فوت "ناگهانی " (به معنای واقع کلمه) و "دردناک" (به معنای واقع کلمه) بزرگترین مرد این روزهای من "مایکل جوزف جکسون".هنوز باور مرگ این ستاره برای من و خیلی از مردم دنیا سخت و دردناکه و مطمئنم این احساس و این درد سالهای سال همراه ما می مونه و فراموش شدنی نیست همونطور که حضورش برای هیچ کس فراموش شدنی نبود!
هفت شهریور تولد این مرد بزرگ بود تولدی که از تمام تولدهای قبلی اون باشکوه تر بود تمام دنیا براش جشن گرفتن شمع روشن کردن و رقصیدن. بودن و نبودنش فرقی نمی کنه هرجا که اسمش هست لبخند هم هست همون چیزی که می خواست!
و بالاخره۳ سپتامبر-13شهریور( امروز) ساعت هشت صبح به وقت ایران بعد از هفتاد روز مایک عزیز در پارک فارست لان در شهر گلندل واقع در لس آنجلس دور از هیاهو برای آخرین بار با خانواده اش با سه فرزند کوچولوش و با دوستان واقعی ایش که زیادهم نبودن خداحافظی کرد و با دستکش پولک دوزی شده ای که برای تمامی طرفداراش یک نماد و خاطره بود همراه سه نامه خداحافظی از سه فرزند عزیزش به خاک سپرده شد تا به جایی بهتر و لایق تر بره جایی که غرق در آرامش بشه جایی که ارزش نگه داری از مایک رو داشته باشه!!!!
به خود خدا قسم می خورم که امروز بهشت یکی از بهترین روزاشو پشت سر گذاشته و خدا یکی از بهترین بنده هاشو پیش خودش برده!!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
++++افرادی که دوست دارن در پروژه عظیم نقاشی مایکل جکسون شرکت کنن می تونن به این سایت مراجعه کنن ثبت نام کنن تا به اسم خودشون یک نقطه از این پرتره فوق العاده کشیده و ثبت بشه(دیوید ایلان نقاش این پرتره اس که تخصص اون کشیدن پرتره افراد مشهور با استفاده از نقطه اس)
++++++این عکس به پرتره ای که قراره کشیده شه ربطی ندارهااا!

I'll NeVeR LeT You ParT FoR You're always in Ma HeaRT:xXx

" به چشماش نگاه کنین-به خنده هاش و به ردیف مرواریدی که با خنده هاش نشونمون می داد به خنده هایی که هیچ مرد دیگه ای مثل اونو نداشت به خنده هاش و به چشماش نگاه کنین-به صداش گوش بدین به صدایی که هر قلبی رو که می خواست تسخیر می کرد و به چشماش و خنده هاش نگاه کنین"

۵۰ سال پیش بود که خدا خواست به دنیا یه هدیه بزرگ بده!یه هدیه که هیجوقت از یاد آدما نره و هیچوقتم مثل اونو جایی نبینن.خدا اون هدیه رو به دنیا داد"یه سیاه بانمک"آره یکی از بزرگترین هدیه های خدا یه پسر کوچولوی سیاه بانمک بود!!!اما اون فقط یه پسر بچه سیاه بانمک نبود یه فرق بزرگ با همه پسرای کوچولوی سیاه و سفید دنیا داشت یه فرق بزرگ!اون با چند رسالت بزرگ زاده شد و برای انجام اونا به خودش قول داد تا هر کاری که باید بکنه.

اولین رسالت اون پسر کوچولوی بانمک جرات بود-رهایی آزادگی.اینکه برای زندگی برای یکبار زندگی و فقط برای یکبار زندگی در دنیا شجاعت داشته باشه تا هر کاری که خواست بکنه.اینکه از رهایی لذت ببره.اینکه آزاد باشه.اون پسر کوچولو جرات داشت تا آزادانه تصمیم بگیره آزادانه حقایق رو بیان کنه و آزادانه عمل کنه!

دومین رسالت اون سفیدترین رسالتش بود.اینکه دنیا رو به صلح دعوت کنه.اینکه از جنگ بترسه و برای جنگ زده ها اشک بریزه.اینکه قلبش از صدای نیرو گلوله تیکه تیکه بشه...

سومین رسالتش یچه ها بودن!یچه ها ی دنیا-آدمای دنیا و خود دنیا.اون معتقد بود دنیا با آدماشه که پا بر جاست . اون آدما باید خوب باشن تا دنیا خوب باشه و اون آدمها همون بچه هان!بچه هایی که برای یه دنیا ی خوب باید خوب بزرگ شن یچه هایی که باید بی حسرت بزرگ شن.یچه هایی که حق دوست داشتن حق دوست داشته شدن و حق راحتی داشته باشن.بچه هایی که خونواده داشته باشن!

چهارمین رسالتش تغییر بود. تغییر برای بهتر شدن-تغییر برای بهتر شدن و تغییر برای بهتر شدن.



پنجمین رسالت اون زیبایی بود.زیبا خواستن زیبا شدن و زیبا تر شدن زیبا دوست داشتن و زیبا یی رو دوست داشتن.

ششمین رسالتش که خاصترین اونا بود مجموعه ای از هنر-غریزه-تکنیک-لذت-سرگرمی و زیبایی بود که در ذاتش بزرگ و بزرگ تر شد و برای اولین بار دنیا این مجموعه جادویی رو به خودش دید.

و هفتمین رسالت اون انسان بودن بود-کامل بودن!
×مایکل جکسون از کاملترین آدمای دنیا بود×
اون هدیه خاص و عجیب مایکل جکسونی بود که دنیا فقط 50 سال از حضور اون درخشید.هدیه ای پر از افتخار و لذت!كسي كه مرزها رو شکست کسی که بهترین رو برای همه خواست کسی که رقصید برای این بی مرزی رقصید تا دنیا ببینه در رقص انسان آزاده نه سیاه نه سفید پس می تونه همیشه آزاد باشه چه سیاه و چه سفید!
8 ساله بودم که برای اولین بار عاشق يه مرد شدم.برای اولین بار چشمام می دونست داره به بدن یه مرد نگاه می کنه و برای اولین بار دلم خواست اون مردو ببینم بغلش کنیم ...اون مرد مایکل بود که داشت با بدن برهنه موهای لخت و سیاه پاهای باریک و بلند و چشمای پر از راز کنار لایزا مری پریسلی می خوند...کار من شد هر روز و هر روز دیدن موزیک ویدئو You are not alone

حتی یه چمدون بزرگ از اتاق مامان بابام برداشتم و یه ورق روش چسبودم که روش نوشته بودم:آمریکا!می گفتم می خوام برم پیش مایکل پیشش بمونم!!!
اون احساس پر از لذت تو قلب من موند ولی گم شد!بدست یکی دیگه که عاشقش شدم و اون یکی دیگه از مایکل بدش میومد عادت کرده بود مایکل و زیر سوال ببره مثل همه نشریات و خبرنگارا و آدمایی که قلب مایکل و تیکه تیکه کردن با دورغاشون با حسودیاشون!مایکل از یاد من رفت رفت و رفت تا 25 جون امسال و شنیدن اینکه اولین مونواکر دنیا -اولین مردی که عاشقش شدم -ماه زمین رفت!!!!!!!!!!!!رفت!؟!؟!؟؟!

یکی می گفت:مایکل فکر می کرد ماه زمینه!آره بود...مایکل ماه زمین بود...شبیم که برای مراسم یادبودش دنیا از گریه دخترش گریه می کرد ماه کامل کامل بود!عزیز من تو ماه اینجا بودی رقص ماه می کردی وقتیم آخرین شب و از پیشمون تموم کردی جای ماه تو آسمون باهامون شروع کردی...فردای اون شب از خونه که زدم بیرون گفتم دنبال نشونه می گردم اولین نشونه یعنی بهشت خونه ابدیته!نشونه سراغم اومد-یه پروانه سفید-اومد تو ماشین یکم چرخید و رفت.خالم بهم گفت شاید خودش بود خواست بهت بگه همه چیز خوبه و تورو می بینه!!!دومیش یه قاصدک بود... قاصدک یعنی آرزو چیزی که مایکل رو ستاره کرد و توصیه اش به ما به اینکه آرزوهای بزرگ کنیم و بهشون برسیم مثل خودش!
بعد از مادرم مایکل تنها کسی بود که برای رفتنش اینقدر شکستم و اشک ریختم...یه تیکه دیگه از قلبم رفت بازم رفت!!!
بعد از غم یه حسرت بزرگ دیگه تو دلمه اینکه چرا زود تر عاشقش نشدم و اینکه چرا همه همه کودکیم و با اون خاطره نساختم اما یه چیزی حسرتمو کم می کنه اینکه حالا عاشقشم اینکه دوسش دارم بیشتر از دیروز بیشتر از کودکیم و بیشتر از همه دنیا!!!
" به چشماش نگاه کنین-به خنده هاش و به ردیف مرواریدی که با خنده هاش نشونمون می داد به خنده هایی که هیچ مرد دیگه ای مثل اونو نداشت به خنده هاش و به چشماش نگاه کنین-به صداش گوش بدین به صدایی که هر قلبی رو که می خواست تسخیر می کرد و به چشماش و خنده هاش نگاه کنین"

و براش آرزو کنین که حالا دور از این دنیا کودکی کنه-مردی که هیچوقت کودکی نکردی مردی که فقط کار کردی و کار کردی و حتی برای حقی که ازت گرفته شده بود کتک خوردی حالا راحت باش بچه شو و تا ابد کودکی کن حالا دیگه به صدای دنیا گوش نده دیگه غصه نخور دیگه هیچ کس نمی تونه اذیتت کنه راحت باش![]()
دستم دلم می لرزه صدای فریاده که پیچیده تو گوشم!آااااااااااااخ خدااااا نفسم بند اومده قلبمو گرفتن تو مشتشون پرت می کنن رو اونااا!آخه مردم فقط همینو واسه پرت کردن دارن با یکم سنگ مثل اونا باطومو تیرو تفنگ ندارن که!!! وقتی قلبم میوفته تو جیب یکی از اونااا حالم بد می شه تو جیبش یه عکس نمی دونم اسمش چی بود صاحب عکسو می گم یعنی نمی خوام بدونم!شاید" محمود"چه بوی لجنی می ده این عکس!!!کنارش یه اسپره اس نمی دونم فکر کنم فلفل باشه داره نعره می کشه همونی که قلبم افتاده تو جیبش داره به ندا فحش می ده داره موهای یه پسر 19 ساله رو می کشه موهای اون تو دستشه هنوزداره ندا رو فحش می ده هنوز موهای پسره دستشه که به همکارش اشاره می کنه اون از اون چاق تره و ریشاشم بلند تره بوی عرقش حالمو بد می کنه هدفش نداس ندا کلافه کناره ماشین وایستاده داره ساعتشو می بینه صدای شلیک میاد ندا میوفته اولش هنوز نداس هنوز قشنگه اما یهو یهو همه چی قرمز می شه یهو ندااا پر می کشه قلبم داره از تو جیب همونی که گفتم آسمونو می بینه ندا داره می ره یه فرشته ام پشتشه گوشای ندارو گرفته که یه وقت زجه های مادرشو نشنوه یه فرشته دیگه ام انگشتشو گرفته سمت خدا و داره به ندا می گه تا اونجا باید پرواز کنیم و ندا که چشمش به خدا میوفته یهو ذوق می کنه چشماش برق می زنه اما یهو می لرزه یهو یادش میاد... اشاره می کنه به زمین می گه مادرم!!!فرشته ها براش آواز می خونن براش می رقصن انگار کر شدن ندا بلندتر داد می زنه اونا نمی خوان بشنون ندارو می برن که یادش بره...
قلب من هنوز اینجاست تو جیب همونی که گفتم به تاپ تاپ افتاده آخه صاحب جیب داره دنبال 3تا دختر می کنه با باطوم میزنه پشت سر یکیشون دولا می شه که اونو بکشه طرف ماشین بزرگشون که قلبم از جیبش میوفته یه پسر هفت ساله قلبمو می بینه دستش یه پاکت پر قلبه پشت سرش هزارتا پسر و دختر هفت سالن دست همشون یه پاکت پر قلبه!رو پاکتاشون عکس ایران که داره می سوزه عکس مادرای ایران که داغشونو هیچ کس نداره عکس نداهایی که رفتن دست چپ همشون یه دستبنده سبزه اما دست راستشون دست راست همشون آزاده آزاده!دست راستوشونو آزاد گذاشتن که یادشون نره واسه چی دارن داداشاو خواهرای بزرگترشونو می زنن تو چشماشون اشکه گونه های کوچیکشون خیس خیسه لبای قرمزشون بازه صداشون میاد می گن ما می ترسیم...قلب همه ما ایرانیا تو پاکتای اوناس قلب هممون این روزا از جا کنده شده...
از خواب بلند می شم شایدم از کابوس پرده پنجره رو کنار می زنم خوابم تعبیر شده هزارررررررررتا ندا تو خیابون کف آسفالت افتادن صورتای جووونشون پراز خونه دیگه نفس نمی کشن...زنگ درو می زنن می رم تو کوچه 3تا مرد و یه زن واسه تهیه گزارش اومدن زن می گه دوست داری تو اخبار نشونت بدن بیا این متنو حفظ کن من ازت این سوالو می کنم(با انگشتش رو کاغذ نشونم می ده)تو اینارو بگو یه پاکت می گیره طرفم!یه مرده کنار فیلمبردار داد می زنه از این جنازه ها نگیریاااا!زن می گه خانوم حفظ شدی؟بگیر این پاکتو دیگه! میام تو خونه درو می بندم تکیه می دم به در بغضم می ترکه...هنوز دارم گریه می کنم!!!
+این نوشته فقط و فقط ساخته ذهن خسته این روزهای منه و تاثیرگرفته از 12روز خون 12روز داغ و 12روز درد!قبل از 22 خرداد چه امیدی داشتیم چقدر چشمامون برق می زد اما حالا نمی دونیم برای چندتا ندا باید گریه کنیم!واقعا آقای رهبر! آقای رئیس جمهور! دولت جمهوری اسلامی! شما به ما بگین برای چندتا نداااا به سوگ بشینیم؟؟؟؟؟

من دلم از ایران و حاکمش خون دلم از چهارسالی که گذشت خون دلم از نه سالگی به بعدم از اسلامی که نمی شناسم و سرم می کنم خون دلم از گوشه نشینیمون خون دلم از اینکه با انگشت نشونمون می دن خون دلم از اینکه یادمون بره چی به سرمون اومد و چی قراره بشه خونه دلم از اینکه خوابمون ببره و دوباره چهار سال دیگمون به باد بره خون!من اسفند امسال هجده سال می شم پس برام خیلی مهمه تو این چهار سال کی بالا سرم باشه کی کشورم و به دست بگیره و کی کشورم و به دنیا نشون بده این چهار سال برای من و هم نسلهام بهترین چهار سال زنگیمونه اولین چهار سالی که بصورت قانونی وارد شهر و کوچه و اجتماع می شیم من دلم نمی خواد از کسی که بالا سرمه بترسم نمی خوام قیافش من و یاد کارگرای افغانی بندازه که دخترای مردم و می دوزدن و بعدم سرشونو می برن و می ندازن تو چاه!انقدم نفهمن که از کارشون فیلم می گیرن که همه دنیا بفهمن اینا کین!!!من دلم نمی خواد به خاطر یه نفر که نمی تونه چشماشو باز کنه دنیا به من و ایران بخنده من دلم می خواد احترام داشته باشم دلم می خواد کشورم احترام داشته باشه پیش همه نه فقط جاهایی که به حال مردمش صداوسیما غصه بخوره و همش نوحه براشون بخونه و دوزار ده شاهی مارو بفرسته واسه اونااا!!!من اونقدرررر که از این چیزا دلم خون از حال و هوای این روزااااهم خوشحالم از اینکه وقتی تو خیابون دستبندای سبز هم رو می بینیم واسه هم بوق می زنیم از اینکه وقتی شبا تو خیابونم از هیچی نمی ترسم یه نگاه به شال سبزمو دستبندم می کنم و یه نگاه به دختر پسرای کناریم می بینم ما همه شبیه همیم هوای همو داریم دیگه نمی ترسم که بلایی سرم بیاد تو چشاشون که نگاه می کنم می بینم که چقدررر خوشحالن چقدررر امید دارن حال خوبی دارن مثل خودم انگار بعد از چهار سال قراره آزاد شیم انگار دستامونو قرار باز کنن انقدر از امید این آزادی خوشحالیم که نمی خواییم باور کنیم حتی یک درصدم امکان داره این اسارت تا چهار سال دیگه ادامه داشته باشه!!!تورو خداااا هرچقدرم که مثل من دلتون از وضع ایران خون اما چشماتونو نبندین بزارین ما هجده ساله هاااا چهار سال زندگی کنیم فقط جهار سال می دونم خیلی چیزاااا درست بشو نیست اما ما به همینشم قانعیم به خدااا من از قیافه این مرد می ترسم باور کنین می ترسم!!!!

مادرم! در تازگی شمعدانی های حیاط پژمرد.
مادرم! بی خبر از زشتی ها زمین را برچید.
مادرم! پاهایش مثل زمستان سال قبل سرد شد.
مادرم! خواب را در ایست زمان کافور زد.
مادرم! در پی تدبیر خدا بی نبض شد.
مادرم! بی تکلم بی حجم سمت انگشت خدا جنبش کرد×××
مادرم! در بی آغازی بطن بهشت پر رنگ شد.
مادرم! با انعکاس زنگوله های قافله سفر کرد.
مادرم! از برگهای بهار هم سبزتر بود.
مادرم! سفری دیگر گویا سی و هفت لحظه پیش عریان شد.
مادرم!
-رفت-

سی و هفت ساله بود که رفت حالا هفت ساله!
سرزیمینیست آشنا عشق می فهمند پرنده می فهمند رقص می فهمند دست به هم می دهند و سرزمینشان را با فریادهای بی شمار و با پایکوبی های همزمان به رخ می کشند دل می بندند کودکان در این شهر آرامند خوشحالند همه با هم از بودن می خندند از بودن می رقصند اما هوا رعد می زند فریادها بالا می گیرد و صدای ترس گوش مارا پر می کند کودک نمی فهمد باز کودک می ماند سایه ها حجیم می شوند اصوات خوفناک می شوند و تصاویری که از پروژکتور پخش می شود دل آشوبمان می کند همهمه رخنه می کند بر تن و جانمان و غریبه به این سرزمین دخول می کند!او زن است زنی بلند قامت با لباسهایی از حریر سیاه...می آید چه بیمناک می آید کودک هنوز کودک است و او هنوز غریبه!لا لا لایی لا لا لایی لا لا لایی...کودک مسخ می شود سر می خورد به عالم ترس و به عالم شیاطین می رود جایی که سرزمین او نیست اما هنوز می خواند لا لا لایی لا لا لایی!آه چه سوزناک می خواند و چه سوزناک شکار می شود!همهمه سر می گیرد ترس بر جان شهر رعشه کنان می تازد می تازد می تازد و می رسد به قلب ما اصوات هولناک ترس را چند برابر می کند مردم ستیز می کنند و غریبه وحشی گری!اما در همین جنگ تن به تن است که غریبه مردی از آن سرزمین را می بیند فقط یک دم به خدا فقط یک دم نگاه این دو با هم گره می خورد آه که تمام ترس از جانمان سر می خورد می رود به دیار ابدی این عشق است که در تن و جان غریبه شعله می کشد گویی هرگز نجنگیده و هرگز بوی شیطان نمی داده حسرتی که از عشق به خود می گیرد ناباورانه تماشاچیان را می سوزاند یک دم همه چیز فراموش می شود که دوباره اصوات می آیند مردم چاره می جویند و دوباره غریبه به جنگ می آید اما به جنگ عشق زنی را می بیند که از آن سرزمینست و بوی رغیب را خوب می فهمد غریبه مردی را می خواهد که از تبار خود خواهان دارد دست به کار می شود رغیب را از میان بر می دارد اما مردم هنوز چاره می جویند در این میان دختریست که سوز نگاهش قلبمان را خنجر می کشد ترس در چهر ه اش ما را به تواناییش اطمینان می دهد غریبه فریاد می زند و رغیب را دک می کند عشق هنوز در او مانده با تمام خشم ها و با تمام ترس ها اما عشق در این نمایش حرف اول را می زند نوبت به مردش می رسد!نمی دانیم جنگ است یا عشق بازی سایه ها هم را به آغوش می کشند اما مرد و غریبه می جنگند(وقتی غریبه قدرتش را به رخ می کشد سایه مرد زیر سایه او کوچک می شود زیباییش را کاش می دیدید) ای کاش تمام جنگهای دنیا با عشق بود وقتی رخ به رخ نزدیک می کنند وقتی دست هم را در هوا می رقصانند تا به هم بخورد وقتی لبهایشان به موازات هم باز می شود عشق در ما هم رخنه می کند موسیقی از قوی ترین عناصر لحظه هاییست که می بینیم جنگ و صلحی میان این دو جاریست که دل و دین مارا برده سایه ها هم در این نمایش با ما حرف می زنند!هم را ترک می کنند تا دوباره مردم شهر به یاد هم بیاورند که با هم هستند و می مانند دوباره رقص از سر می گیرند شاید ۶بار پا کوبیدند و سر چرخاندند و به زمین غلط خوردند اما یک بار چیزی عوض نشد انگار این گروه سالهای سال است که با هم می رقصند!!!دستهایشان پروانه می شوند و نوای موسیقی زیباییش را دوچندان می کند شاید این پروانه ها از عشق غریبه برایمان می گویند!غریبه طاقت ندارد من به این صحنه قبطه می خورم غریبه دست به سینه می کوبد وقتی مرد از او دور می شود و عشقش را پس می زند دست به سینه می کوبد می کوبد می کوبد واااای که عشق در سینه های زن پاره پاره می شود چه دردناک می کوبی غریبه چه دردناک!مرد از سرزمینیست که بوی غریبه آن را تباه می کند پس دست از عشق او می کشد خود را در تورهای سپید به فراموشی می سپارد و غریبه در دستان مردم شهر جان می دهد و خود را به زمین می کوبد عشق در او جاویدان می شود و او می میرد!

+تا دوشنبه وقت دارین از دیدن این نمایش به افتخار برسین چرا اینقدر بزرگش می کنم چون بزرگ هست اگر خودتون ببینید می فهمید یعنی از این همه احترام به تماشاچی لذت می برین وقتی یه بازیگر از همه وجودش برای لذت بردن تو استفاده کنه اونجاست که افتخار می کنی!جایی مخملباف گفت:هنرمند کسی هست که تو همون لحظه که احساسات و عواطفش رو می خره می فروشه!افراد این گروه از فیزیکشون تا روانشون رو به ما دادن تا از هر نظر احساس لذت رو بفهمیم!
++نمایش " بخوان" کاری از عاطفه تهرانی در تالار سایه
+++یاد "پیمان ابدی" عزیز هم سبز!خوب بخوابی بلند قامت خوب...