|
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!
|
به زیبایی دستهای مادرم که انار ترک می داد و به رد خونآبه سرخش -به معنای کلام حافظ و به هرچه تمدن دارد این خاک-دلم می خواهد فال امشب عطر نرگس باشد-رخ یلدا باشد-تکه ای باشد از یاد خدا و "دلم می خواهد یلدا مبارک باشد"
اولین یلدای تنهاییم رو امشب دیدم-تنهای تنها
بلند خندیدم-ریز گریه کردم-کباب خوردم-از اومدن زمستون کلی ذوق کردم(خداااااااای من من عاشق این فصلم)-هندونه افتاد کف آشپزخونه-بابا زنگ زد گفت آجیل خورده ولی یه آجیل بوگندو -دوتایی خندیدیم بهش گفتم کسی پیشم هس خیالش راحت شد-همین که خیالش راحت باشه خوبه-به عکسمون نگاه کردم من مامان بابا چقدر خوبه چقدر خوبه که خاطره ها هستن حتی وقتی هیچ کس پیشت نباشه خاطره ها هستن-اینجا مامان هست بابا فکرای خوب-یلدا هست یکی از بهترین هدیه هایی که از ایران بهم رسیده-امشب ایران رو از همیشه بیشتر دوست دارم
امشب یه حس خیلی بامزه دارم-دلم شیشه اس-انگار نه توش خونه نه گوشت یه توپ شیشه ای که با هر صدا و لرزه ای هی ترک برمی داره -هی اشکام می ریزه-چی می گن؟نازک نارنجی...
حس خوبیه!
صبح ساعت ۶:۴۵ یه کاررره پا می شم بعد به این فکر می کنم که چرااا روزایی که باید برم مدرسه خراب شده مثه خرس می خوابم و روزایی که بیکارم مثه جغد چش باز می کنم!دوباره کپه می زارم ساعت ۱:۵۸ د-دی میاد می گه ساعت ۲ اگه بهت بر نمی خوره پاشو(آخه هفته پیش که صدام کرده بود کلی جیغ و داد و سرم درد گرفته و تو اصلا نمی فهمی و اینا بود)-قیافه که ۳در۴ زیر چشاااا پفففففففف!!!
موبایلم زنگ می زنه(She always takes it with a heart of stone...CuzZ) تیله:هاااان!؟! آیلار:سلام تیرتپر خوابییی؟؟؟خشک می شی آخه!پاشو یه آبی چیزی کوووف کن! من حوصلم سرررر رفته!!! تیله:من چی بگم آخه!۳روز تعطیلی ملت چه گهااا که نمی خورن ما قبرمونم نمی کنیم!!! آیلار:بیا بریم بیرون... تیله:بزا ببینم این باباه کی می ره بیرون بت می زنگم!
از اتاق میام بیرون رو به د-دی...
تیله:ناهار چی کار کنیم؟ د-دی:گفتم بیارن!
صدای زنگگگگ...د-دی:بیا بالا مسعود
تق...درو می بنده.دو تا پاکت گنده قرمز
تیله:اینااا چیه؟چه خبره؟این مرتیکه اسکل نمی دونه ما چند نفریم؟؟؟اه اه خاک تو اووون سرت مسعود
د-دی:این مرتیکه حاللش نی!هرچی شوووته گیر ما میوفته...جا...ششش!
ناهارو مرگ می کنم-چاییمم مرگ می کنم می رم سراغ بلاگ.هیچ خبری نیس!یه ۴تا فش می دم و ناله و نفرین می کنم به جووون اونایی که نظر ندادنو بعد میام بیرون!
ول می چرخم ساعت می شه ۴!بابام می ره بیرون-زنگ می زنم آیلار پاشه بیاد بعدم نینا که بیاد بریم تئاتر شهر واسه هفته دیگه بیلیط بخریم!
تئاتر شهر:
تیله رو به گیشه:خانوم جن گیرو از چه روزی پیش فروش دارین ؟؟؟یهو یه دوربین گروپ میاد تو صورتم!من جیغ و داد!با آیلار هی می گیم آقا از چی فیلم می گیری؟؟؟جواب نمی ده! خانومه:۱شنبه تیله:خب من الان واسه هرروزی بخوام بهم می دین؟از ۱شنبه به بعدو می گم! خانومه:نه همون ۱شنبه بیا .تیله روبه دوربین:آخه چرااا؟الان چه مشکلی منو متوجه تو کرده آقا!؟!آیلار هی می زنه به من این چی می گه!!!نینا:هی آقا تو نباید از ما اجازه بگیری؟؟؟تیله و آیلار رو به دوربین:تیرتپره ه ه وای وای!آقا نکن نفهمیه هاااا این تیرتپر بازیارو در نیار برو اونورررر!
تیله رو به گیشه:بابا بده دیگه تا اینجا کوووبیدیم اومدیم بده دیگه خانومه:من چه می دونسسسم شمااا می خوای بیای تا اینجا! چپ چپ نیگاش می کنم یکممم واه واه می کنم دهنشو دیگه می بنده-نینا میاد جلو باهاش حرف می زنه می گه کارت شتاب دارین من حالا اووون وسط هی می گم کارت شتاب چیه؟؟؟نینا:آبرومو نبر من دارم!!! میایم اینور تر نینا می گه من نتی بیلیط می خرم بابا
۳تامووون کرم افتاده تو ماتحتمووون که حالا که تا اینجا اومدیم بریم سیامکو ببینیم!دوباره می ریم گیشه!آقا جن گیر؟ندارم!آقا بده دیگه!جواب نمی ده!آقااااااااااا بده دیگه!یهو داد می زنه:از کجام بدم؟می گم ندارم! ما:خب!چی گفتیم مگه شما خودشو ناراحت نکنه!!!یه پیرمرد مچاله هی نچ نچ می گنه به مااا!
می ریم تو کاره بازار سیا!یهو اون دوربینیه میاد.نینا بش می گه چرا از ما فیلم گرفتی؟ می گه من تو گروه نریمانیم(نمایش جن گیر) یهو من می کشمش کنار می گم بابا بیا ۳تا بیلیط واسه ما جووور کن دیگه می گه به خدااا واسه داداشممم بیلیط نگرفتم ما ۳تا هی قروقمیش میایم هی نازوافاده دیگه بدبخت درگیر کرشممون می شه و می ره تو کار جور کردن بیلیط!مااام از اونجا که یه جا بند نمی شیم دوباره می ریم تو کاره بازار سیا!ساعت ۷ه!همه رفتن تووو یهووووو یه دختره رو به من می گه:خانوم من ۲تا بیلیط دارم!من جیغ دادددد سووووت زود ازش می گیرم نینااام از اونور یه پسررو گیر آورده که یه بیلیط داره! با سرعت نور می ریم طرف قشقایی ۳تامون جیغ می زنیم!دوربینیه بیچاره واسمون بیلیط میاره می زنیم تو پرش!کلی ناراحت می شه...می ریم تو صفه صندلی دارا!اونایی که بیلیط بدون صندلی گیرشون اومده بود وقتی مارووو دیدن چشاشون ۴تا شد!همه می گفتن ایناااا چه خرررشانسااایین دیگه!مااام رو به اونا هی می خندیم(خودمونم نمی دونیم این همه شانس یهو از کجا افتاد تو دومنمون)
می ریم تو ۲تا بیلیط ردیف ۵ یکی ۹ !یه پسر می گه ما اینجا یه جای خالی داریم(همون ردیف ۵)نینا می شینه پیش اونو منو آیلار می ریم ته ردیف!
نریمانی میاد می گه امشب خانوم مرضیه برومند کنار ما هستن!من جیغ می زنم زی زی گولووووووو!!همه چپ چپ نیگا می کنن به غلط کردن میوفتم!نمایش شرو می شه...من بال بال می زنم تا سیامک بیاد...کار یکم فرق کرده بود اونجا که سیا سکسی می شه هی انگشتشو می کنه تو دهنش نبود!من شرو می کنم نق زدن...
کار تموم می شه...بازیگرااا یکی یکی میان.سیامک اول سر ردیف و نگا می کنه بعد ته ردیفو قیافش علامت تعجب می شه که من یه جا نشستم نینا یه جا دیگه!
میایم بیرون!آرتیست بازی شرو می شه!نقشه می کشیم دم دس به آب وایسیم زاغ سیا چوب بزنیم سیامک اووومد یهو بپریم وسط.نمیاد می ریم دم پارک باز نمیاد...نینا می مووونه تو ماشین منو آیلار می ریم دم تئاتر شهر یکی از اون جن بچه ها همون که کوچولو بود خیلی و مرمر(فروق قجابگلی) رو می بینیم می گیم سیامک کووو؟می گن رفته!من می زنم تو سرم می گم پیشونی مارو کجا می شونی این از بخت و اقبال ما نیم ساعت سگ لرزه می زنیم اینجا آیلارم دیالوگاش مشابه منه اونا هی می خندن هی می گن یه ربع رفته. من می گم دوتا کووور وایستادن اینجا یه پسر از همون گروه جن گیر شاکی می شه که مارو می گی؟هی می گم آخه من به تو چی کار دارم!دس از پا درازتر می ریم سوار ماشین می شیم که بریم خونه!حالا این وسط آیلار هی دعا دعا می کنه بابای من دیر بیاد بریم خونه ما تریلر برقصیم(Michael jackson's Thriller)!!!همه دپ زده تو ماشین!آیلارم که امشب سیامکو دیده بود اعتراف می کنه که اونم عاشق شده!حالا همه حالا گرفته تو خماری که سیا کی رفت از کجا رفت!مایکلم هی داد می زنه:You Rock my world You know you did and everything i own i give
منم به این فک می کنم که بالاخره خرشانس بودیم که اونطوری بیلیط گیرمون اومد یا بدشانس بودیم که سیارو ندیدیم!بعدم یاد این میوفته که تو این هفته ۳تا یه ساعت و نیم درس خوندم فقط خبرمو بیارن بعد یادم میفته با بابامم که دوباره دعوا کردم بعد یادم میوفته یه شنبه شیمی قراره زیر ۵۰٪ رو بیرون کنه خب منم که هستم بعدم یادم میوفته اساس کشیم که داریمو...بعدشم به این فکر می کنم کهThis is it و بعد از ۱ماه ۶روز که اکران شده هنوز ندیدم...!!!!
و شروع می کنم با مایکل خوندن...
skinhead deadhead everybody gone bad,trepidation speculation everybody,allegation in the suite,on the news everybody,dog food black man,black mail throw the brothers,in jail allllll i wana say is that THEY DONT CARE ABOUT US allll i wanna say that...heee heeee hooooooo hooooo care about usssSSSSssssSSSSsssss
+یاد استاد علی حاتمی سبز!
++روزهای پرکار سیامک صفری در تئاتر و تلویزیون
+++بنده یه تصمیم ویژه واسه جناب مسعود کیمیایی گرفتم و اون اینه که می خوام ایشون رو به یک خانه سالمندان ببرم تمام هزینه اشم پای خودم.شاید اونجا دس و بالش بسته شه دیگه شاهکاری مثل محاکمه در خیابان رو نسازه!!! این فیلم بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
بنده بعد از دیدن رئیس یه دل پرررر واسه م.ک نوشتم و دعا کردم برگرده به اعتبارش اما...
حیف این همه غصه ای که نوشتم...ایناهااااش
محمدرضا فروتن دوستداشنی که انقدم تو این فیلم خشگل شده بودی آخه نباید یکم فکر می کردی بعد یه همچین کاریو قبول می کردی!؟!
حالا شاید یه پستی از محاکمه بزارم...
آقای چنگیز جنابی از اون شوهرای بی عرضه و بی فکر و توسری خوره که صبح تا شب وردل زنش نشسته پری خانومم که زن چنگیز خان باشه نمونه بارز یه همسر ایرانی بدبخت که خرج خونه از چرخ خیاطی اون درمیادو بی خیالی و اوجاق کوری شوهرشم وبال گردنشه!صاحبکار پری خانوم "فرادنبه" از اون حاج آقاهایی که مکه نرفته حاجی شده و نون ریش و یقه بسته اشو می خوره یه منشیم داره که در آکله بودن حرف اول رو می زنه!
روزگار جلو می ره تا اینکه یه روزی از روزا که جنابی می خواد طبق فرمایشات فرادنبه سینه و باسن مانکن های فلک زده تولیدی رو ناکار کنه و پری خانومم که طبق معمول داره جنابی و کس و کارشو لعن و نفرین می کنه سروکله یه مشت جن از خدا بی خبر چموش پیدا می شه و ورق زندگی خونواده جنابی برمی گرده اما چه برگشتنی!مرمر و مگنه (همون اجنه) با ارباب ارباب گفتن و پول زیر متکای جنابی گذاشتن و کلفتی کردن واسه پری دل این زن و شوهر ساده رو بدست میارن اما اصل اینه که پری و جنابی آلت دس اینا شدن و فرادنبه ام این وسط هی موش می دوووونه هی موش می دووونه و منشیشم دل منگنه(جن مذکر-شوهر مرمر) رو برده و جنابیم از سر وعده یه متکای دیگه از طرف منگنه واسه منشی هی نامه های آتیش پاره می نویسه و ناگفته نماند که در تمام این ایام پری خانوم بیچاره از دس رقاصی های شبانه بچه جنااا اونم با موزیک رشتی خواب نداره!
البته که به لطف پرزیدنت چی توز عزیزمون تیکه های سیاسیم به وضوح تزریق می شه.مناظره تکرار نشدنی چی توز و میر حسین ناکام رو که یادتونه!؟!همون بگم بگماااا؟تو این نمایش آقای فرادنبه یه باره دیگه یادتون میندازه.آخر کارم که در کمال ناباوری پری و جنابی می فهمن که این فرادنبه ام...بله!شده عاقبت ما که قراره یه روز بفهمیم بله این احمدی نژاد دسش با اسرائیل تو یه کاسه اس و هزارتا بله دیگه...!
+اگه به یه خنده حسابی احتیاج دارین حتما به دیدن این نمایش برین-باورتون نمی شه من سر رقص بچه جناااا چقدررر خندیدم!
++سیامک صفری مثل همیشه فوق العاده و دوووس داشتنی و البته سکسی!(کارو ببینین می گیرین چرا میگم سکسی-اون نامه دادنا و ...)
+++ژاله صامتی :بانمک ـ قوی ـ مهربون .من که کلی عاشقشم!
++++فروق قجابگلی(مرمر) یه جن تپل و احمق شیرین که واقعا عاشقش می شین-هوتن شکیبا(منگنه)ام خیلی خوب بود.جن بچه ها:هومن خدادوست-بهرام افشاری و سامان کرمی کلی باهاشون حال می کردم-مخصوصا هومن خدادوست.معصومه کاظمی(منشی) فوق العاده بود ۱۸۰ درجه با اون زن دهاتی ای که از ۱۰۰تا مرد مردتر بود تو شکار روباه فرق می کرد!خسرو شهراز(فرادنبه)ام آخر کار کلی همه رو سورپرایز می کنه هم با بازیش هم با دمش!!!
+++++نکته آموزشی کار:آش نخورده و دهن سوخته!
++++++تئاتر شهر-تالار قشقایی-ساعت ۱۹
سر جدتون یه جای درس حسابی به من معرفی کنین واسه آپلود عکس-این بلاگفای کوفتی که اندازه گیسای ننش آدرس گذاشته ولی ۲زار کاربرد نداره!
نمی دونم این چه زندگیه که من دارم دوست که ندارم با بابامم نمی تونم از هیچی حرف بزنم چون حرفاشو حفظ ام(حرفای تکراری و خسته کننده)فک و فامیلم که ندارم بخوام بااونا یکم خوش باشم فقط یه مامانم می مونه که اگه بود اگه همه دنیاام منو درک می کردن و باهام دوست بودن ولشون می کردمو با مامانم حرف می زدم و خوش می گذروندم که اونم ازم گرفتن!
اینکه کسی و ندارم بهش زنگ بزنم اینکه کسی رو ندارم باهاش جایی برم اینکه همه فک می کنن من دیوونه ام خیلی آزارم می ده خیلی...زندگی من فقط در خودم خلاصه شده و رویاهام و آدمایی که دوسشون دارم و اونا منو نه می شناسن نه حتی منو دیدن همین!!!
من واقعا نمی خوام هی از نداشته هام اینجا حرف بزنم و شماام واسم دل بسوزونین فقط امروز دلم خواس اینارو بنویسم شماام نمی خواد چیزی بگین می دونم که حوصله اتون از حرفای من سر می ره!
+یه چیزیم به کسایی که مثلا دوست و فامیل و خانواده و آشنامن و اینجارو می خونن بگم:ناراحت نشین ولی من هیچ کدومتونو دوس ندارم چون هیچ وقت حتی یه روز با هیچ کدومتون راحت نبودم حنی یه روز حس نکردم منو دوس دارین حتی یه روز حس نکردم منو می فهمین.اینکه همش از من بپرسین سبا تنهایی چی کار می کنی؟سختت نیس؟ حال منو خوب نمی کنه فقط حالمو بهم می زنه.اینکه هیچی از من ندونین و بگین با بابات خوب باش و اذیتش نکن منو روااانی می کنه.اینکه بشینین و از رو بی کاریتون در مورد من حرف بزنین فقط نفرت منو به شماها زیادتر می کنه!!!
ببخشید که انقدر غیرعادی و بی احساسم ولی من به این باور رسیدم که به هیچ کس و هیچ کس تو زندگی واقعیم احساسی نداشته باشم و فقط تو رویاهام دنبال آدمای خوب بگردم!
امپراطور شگفت انگیزیه ـ برای اجرای عدالت خودش رو هم قربانی می کنه-باهوش و مقتدره و با همین هوش بیست سال خودش رو یک دیوانه مرغ باز جا می زنه تا به قصاص کشورش و امپراطوری بپردازه.نمایشنامه هم این زیرکی رو پررنگ تر کرده همون جایی که داری قاه قاه می خندی صورتت جمع می شه و به فکر فرو می ری.
+ اگر کار رو ببینین دوتا موجود احمق جذاب(فسفوریدوس و سولفوریدوس) هستن که خیلی می خندوننتون!
سیامک صفری!
انقد این مرد و دوووس دارم که هنوز نمی دونم چقد دوووسش دارم.دلم می خواد به همه استخوووناش دست بکشم.دلم می خواد بشونمش رو پاهام-یه وقتایی حتی دلم می خواد بچه ام شه قربون صدقه اش برم بخوابونمش تب کنه و من پاهای باریک خیلی خیلی باریکشو بزارم تو تشت آب و پاشوویش کنم-یه وقتاییم دلم می خواد همین مرد ۴۵ ساله باشه و ساعتها سیگار بکشه و حرف بزنه و من سروپا گوش شم و آخ...صداش!!!کاش دود سیگارش بودم تا می پیچیدم تو گلوش بعد از دهن کوچولوش بیرون میومدم و خال بالای لبشو قلقلک می دادم.بعد می پیچیدم تو فضای خونش-بهش نگاه می کردم می دیدم وقتی خمیازه می کشه چه شکلی می شه کی گشنه اش می شه چای اشو با چی می خوره با خودش حرف می زنه مثه من یا نه با پسرش چه حرفایی می زنه تو خونه جوراب می پوشه یا نه کسی هس شب پیشش بخوابه یا نه-بعدم وقتی می خوابید تا صبح زوووووووووووووول می زدم بش!
+دیشب یه کار فوق العاده ای کرد که فهمیدم بازم بیشتر دوووسش دارم.
باکره ها عشق را بوییده اند؟
و باکره ها در رخت عشاق صبح را بوسیده اند؟
نمی دانم اما باکره ای بود که می گفت حسرتی دارد حسرتی تلخ-حسرت بار کشیدن بار اسمش را کشیدن و می گفت کوچه ای بود کوچه ای در نزدیکی خانه پدری و آنجا رخت عشاق می فروختند و باکره هرگز به آن کوچه نرفت آنقدر نرفت نرفت نرفت که چهل سال گذشت و همه فراموش کردند دختری تازه گلی باکره است.همه از یاد بردند با کره را.زنگ در خاموش ماند.خفقان از درودیوار اتاق بالا رفت و باکره به چله سنت نشست.آنقدر عقده جمع کرد که دیگر جا برای زیستن نماند.خانه پدری را فروخت باغی بزرگتر خرید تا عقده هایش را جا دهد.در آن باغ آنقدر عقده جمع کرد و آنقدر رویا خواب دید که یک روز صبح یادش رفت باکره است.و صبح بعد که زور رویاهایش او را به پارگی بکارت خواند به باغ دوید اما باغبان هم دست به باکرگی باکره نزد.
باکره باکره ترین باکره دنیا ماند-عقده ها جمع کرد و رویا دید- و دور ماند از عشق و زیستن.
باکره باکره ماند!
+...

من هيچوقت به مفيد بودن اوضاع مزخرف كشورم فكر نكرده بودم.اينكه وجود آدم ...ي مثل م.احمدي نژاد يا ...اي يا ... بتونه منو از ته دل بخندونه-آدم باهوشي مثل ايوب آقاخاني رو وادار كنه تا اين نمايشنامه رو بنويسه و كارگرداني كنه!يكبار ديگه اسم نمايش رو بلند بخونين و اگه بروشورش رو دارين به هاله نوردور سر مرد نقاشي شده روي اون نگاه كنين.
مفرح ترين مرثيه اي كه مي شه شنيد همين نمايش هست.داستان همين دوماهي كه گذشت.از مناظره هاي عجايبشون تا شكنجه هاشون و نعره هاي بي وقفه -تا اعترافات كزايي و دروغ هاي تكراري!
+خواهش مي كنم اين كارو ببنين.
++تئاتر شهر-سالن سايه-20:15
بازيگران:نگار عابدي-هدايت هاشمي-افشين هاشمي-خسرو احمدي
نويسنده و كارگردان:ايوب آقاخاني
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خشكسالي و دروغ

روابط زنان و مردان-روابطي كه از روز اول آفرينش تا به امروز دست نخورده و يك دست است.داستاني طي نمايش گفته مي شه از يه خرگوش كه مي خواد از خونشون بره اما هر بهونه اي كه مياره هر راه فراري كه پيدا مي كنه مادرش دستشو مي خونه و پا به پاش مي ره تا اينكه خرگوش كوچولو اصلا قيد رفتن و مي زنه و مي گه بهتره پيش مامانم بمونم و مامانش بهش مي گه:خب حالا بيا اين هويج رو بخور!
اين موندن و مثل هميشه هويج خوردن داستان ما آدماس.روابط تعريف شده اي كه تا بوده همين بوده.چراهايي كه مردها دارن و چراهايي كه زنها دارن.تنها كاريم كه بايد بكنيم اينه که بمونيم و هويجمون رو بخوريم.اينكه ما قبول كنيم با تمام چراها -زن براي مرده و مرد براي زن.نه زنها عوض مي شن و نه مردها-پس فقط بايد هويج مون رو بخوريم!
+نمايش تاثيرگذار و رووني بود.طنز يكدست و به جايي داشت.اشاره هاي زيركانه اي كه به اوضاع سياسي كشورهم شده بود عالي بود!!!بدون محدودیت سنی نمایشی که برای همه ملموسه!
++تئاتر شهر-سالن چهارسو-20:30
بازيگران:مهدي پاكدل-علي سرابي-آيدا كيخاني
كارگردان:محمد يعقوبي
اين وبلاگ همراه اتفاقات خيلي زيادي با من بزرگ شد.اتفاقات خوب-بد-خيلي خيلي بد-عجيب-دردناك و تكراري!نمي دونم چقدر منو شناختين چقدر دوستم دارين چقدراز من بدتون مياد و چقدر اينجا براتون مهمه!اما من از اين يكسال وبلاگ نويسي لذت بردم.درسته كه دوستاي خيلي كمي پيدا كردم و خواننده هاي وبلاگ هم خيلي كم ان اما اين كارو ادامه مي دم چون اينجارو دوست دارم و زرشک پلو با كچاب جايي هست كه من بدون هيچ ممنوعيتي حرف مي زنم و مي شنوم.اينجا به من احساس آزادي مي ده و اين احساس احساس فوق العاده ايه!
+زرشك پلو با كچاب يك ساله ام رو تقديم مي كنم به مادرم كه تمام خاطرات خوب زندگيم رو مديون بودنشم و تمام احساسات خوب دنيارو مديون دوست داشتنشم! و بعد به مايكل عزيزم كه دوستداشتن و خوب زندگي كردن رو يادم داد!
++از آرش سبحاني و گروه فوق العاده كيوسكم ياد مي كنم كه اسم وبلاگ رو از ليريك "عشق سرعت"انتخاب كردم.
...پدرم!
پدرم مرد بزرگیست.پدرم تنها به چشم من اینقدر با شکوه نیست.می دانند کسانی که با او آشنایند بزرگیش را می دانند کسانی که با او آشنایند شکوهش را می دانند کسانی که با او آشنایند کودک بودنش را می دانند کسانی که با او آشنایند دلرحم بودنش را.اما من...من که تنها پاره او هستم من از او کم می بینم و کم قدر می دانم.من تمام بزرگی های پدرم را دیده ام اما چشم هایم را بسته ام.رو برگردانده ام.غروریست بدرنگ؟نمی دانم.هرچه هست مرا از او دور کرده و این دوری این نمک نشناسی مرا از پای درآورده.راهش را نمی دانم که چطور به او بگویم ولی به خدا سوگند دوستش دارم به خدا سوگند می شناسمش تمام خوبی هایش را می شناسم تمام بزرگی هایش را می شناسم من از دنیا من از تمام دنیا او را بهتر می شناسم و بیشتر دوستش دارم اما به همان قدر بلد نیستم که به او بگویم دوستت دارم.باور کنید بزرگترین درد بشر اینست که کسی را دوست داشته باشد ولی نتواند به زبان بیاورد باور کنید بزرگترین درد بشر اینست که کسی را دوست داشته باشد ولی نتواند به زبان بیاورد باور کنید بزرگترین درد بشر اینست که کسی را دوست داشته باشد ولی نتواند به زبان بیاورد باور کنید باور کنید باور کنید ...
+زرشک پلو با کچاب بسته نمی شود اما کم رنگ ترین حضورش را تا اعلام نتایج کنکور سال 1389 سپری می کند!
++افرادی که "وقتی همه خوابیم"رو در سینما ندیدن سی دیش اومده...
+++برنامه ای هست به اسم "ماه عسل" پیشنهاد می کنم ببینیدش...چیزای خیلی خیلی زیادی داره که بهمون یاد بده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آخرین پست من 25 تیر نوشته شده یعنی 21 روز بعد از فوت "ناگهانی " (به معنای واقع کلمه) و "دردناک" (به معنای واقع کلمه) بزرگترین مرد این روزهای من "مایکل جوزف جکسون".هنوز باور مرگ این ستاره برای من و خیلی از مردم دنیا سخت و دردناکه و مطمئنم این احساس و این درد سالهای سال همراه ما می مونه و فراموش شدنی نیست همونطور که حضورش برای هیچ کس فراموش شدنی نبود!
هفت شهریور تولد این مرد بزرگ بود تولدی که از تمام تولدهای قبلی اون باشکوه تر بود تمام دنیا براش جشن گرفتن شمع روشن کردن و رقصیدن. بودن و نبودنش فرقی نمی کنه هرجا که اسمش هست لبخند هم هست همون چیزی که می خواست!
و بالاخره۳ سپتامبر-13شهریور( امروز) ساعت هشت صبح به وقت ایران بعد از هفتاد روز مایک عزیز در پارک فارست لان در شهر گلندل واقع در لس آنجلس دور از هیاهو برای آخرین بار با خانواده اش با سه فرزند کوچولوش و با دوستان واقعی ایش که زیادهم نبودن خداحافظی کرد و با دستکش پولک دوزی شده ای که برای تمامی طرفداراش یک نماد و خاطره بود همراه سه نامه خداحافظی از سه فرزند عزیزش به خاک سپرده شد تا به جایی بهتر و لایق تر بره جایی که غرق در آرامش بشه جایی که ارزش نگه داری از مایک رو داشته باشه!!!!
به خود خدا قسم می خورم که امروز بهشت یکی از بهترین روزاشو پشت سر گذاشته و خدا یکی از بهترین بنده هاشو پیش خودش برده!!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
++++افرادی که دوست دارن در پروژه عظیم نقاشی مایکل جکسون شرکت کنن می تونن به این سایت مراجعه کنن ثبت نام کنن تا به اسم خودشون یک نقطه از این پرتره فوق العاده کشیده و ثبت بشه(دیوید ایلان نقاش این پرتره اس که تخصص اون کشیدن پرتره افراد مشهور با استفاده از نقطه اس)
++++++این عکس به پرتره ای که قراره کشیده شه ربطی ندارهااا!

I'll NeVeR LeT You ParT FoR You're always in Ma HeaRT:xXx

" به چشماش نگاه کنین-به خنده هاش و به ردیف مرواریدی که با خنده هاش نشونمون می داد به خنده هایی که هیچ مرد دیگه ای مثل اونو نداشت به خنده هاش و به چشماش نگاه کنین-به صداش گوش بدین به صدایی که هر قلبی رو که می خواست تسخیر می کرد و به چشماش و خنده هاش نگاه کنین"

۵۰ سال پیش بود که خدا خواست به دنیا یه هدیه بزرگ بده!یه هدیه که هیجوقت از یاد آدما نره و هیچوقتم مثل اونو جایی نبینن.خدا اون هدیه رو به دنیا داد"یه سیاه بانمک"آره یکی از بزرگترین هدیه های خدا یه پسر کوچولوی سیاه بانمک بود!!!اما اون فقط یه پسر بچه سیاه بانمک نبود یه فرق بزرگ با همه پسرای کوچولوی سیاه و سفید دنیا داشت یه فرق بزرگ!اون با چند رسالت بزرگ زاده شد و برای انجام اونا به خودش قول داد تا هر کاری که باید بکنه.

اولین رسالت اون پسر کوچولوی بانمک جرات بود-رهایی آزادگی.اینکه برای زندگی برای یکبار زندگی و فقط برای یکبار زندگی در دنیا شجاعت داشته باشه تا هر کاری که خواست بکنه.اینکه از رهایی لذت ببره.اینکه آزاد باشه.اون پسر کوچولو جرات داشت تا آزادانه تصمیم بگیره آزادانه حقایق رو بیان کنه و آزادانه عمل کنه!

دومین رسالت اون سفیدترین رسالتش بود.اینکه دنیا رو به صلح دعوت کنه.اینکه از جنگ بترسه و برای جنگ زده ها اشک بریزه.اینکه قلبش از صدای نیرو گلوله تیکه تیکه بشه...

سومین رسالتش یچه ها بودن!یچه ها ی دنیا-آدمای دنیا و خود دنیا.اون معتقد بود دنیا با آدماشه که پا بر جاست . اون آدما باید خوب باشن تا دنیا خوب باشه و اون آدمها همون بچه هان!بچه هایی که برای یه دنیا ی خوب باید خوب بزرگ شن یچه هایی که باید بی حسرت بزرگ شن.یچه هایی که حق دوست داشتن حق دوست داشته شدن و حق راحتی داشته باشن.بچه هایی که خونواده داشته باشن!

چهارمین رسالتش تغییر بود. تغییر برای بهتر شدن-تغییر برای بهتر شدن و تغییر برای بهتر شدن.



پنجمین رسالت اون زیبایی بود.زیبا خواستن زیبا شدن و زیبا تر شدن زیبا دوست داشتن و زیبا یی رو دوست داشتن.

ششمین رسالتش که خاصترین اونا بود مجموعه ای از هنر-غریزه-تکنیک-لذت-سرگرمی و زیبایی بود که در ذاتش بزرگ و بزرگ تر شد و برای اولین بار دنیا این مجموعه جادویی رو به خودش دید.

و هفتمین رسالت اون انسان بودن بود-کامل بودن!
×مایکل جکسون از کاملترین آدمای دنیا بود×
اون هدیه خاص و عجیب مایکل جکسونی بود که دنیا فقط 50 سال از حضور اون درخشید.هدیه ای پر از افتخار و لذت!كسي كه مرزها رو شکست کسی که بهترین رو برای همه خواست کسی که رقصید برای این بی مرزی رقصید تا دنیا ببینه در رقص انسان آزاده نه سیاه نه سفید پس می تونه همیشه آزاد باشه چه سیاه و چه سفید!
8 ساله بودم که برای اولین بار عاشق يه مرد شدم.برای اولین بار چشمام می دونست داره به بدن یه مرد نگاه می کنه و برای اولین بار دلم خواست اون مردو ببینم بغلش کنیم ...اون مرد مایکل بود که داشت با بدن برهنه موهای لخت و سیاه پاهای باریک و بلند و چشمای پر از راز کنار لایزا مری پریسلی می خوند...کار من شد هر روز و هر روز دیدن موزیک ویدئو You are not alone

حتی یه چمدون بزرگ از اتاق مامان بابام برداشتم و یه ورق روش چسبودم که روش نوشته بودم:آمریکا!می گفتم می خوام برم پیش مایکل پیشش بمونم!!!
اون احساس پر از لذت تو قلب من موند ولی گم شد!بدست یکی دیگه که عاشقش شدم و اون یکی دیگه از مایکل بدش میومد عادت کرده بود مایکل و زیر سوال ببره مثل همه نشریات و خبرنگارا و آدمایی که قلب مایکل و تیکه تیکه کردن با دورغاشون با حسودیاشون!مایکل از یاد من رفت رفت و رفت تا 25 جون امسال و شنیدن اینکه اولین مونواکر دنیا -اولین مردی که عاشقش شدم -ماه زمین رفت!!!!!!!!!!!!رفت!؟!؟!؟؟!

یکی می گفت:مایکل فکر می کرد ماه زمینه!آره بود...مایکل ماه زمین بود...شبیم که برای مراسم یادبودش دنیا از گریه دخترش گریه می کرد ماه کامل کامل بود!عزیز من تو ماه اینجا بودی رقص ماه می کردی وقتیم آخرین شب و از پیشمون تموم کردی جای ماه تو آسمون باهامون شروع کردی...فردای اون شب از خونه که زدم بیرون گفتم دنبال نشونه می گردم اولین نشونه یعنی بهشت خونه ابدیته!نشونه سراغم اومد-یه پروانه سفید-اومد تو ماشین یکم چرخید و رفت.خالم بهم گفت شاید خودش بود خواست بهت بگه همه چیز خوبه و تورو می بینه!!!دومیش یه قاصدک بود... قاصدک یعنی آرزو چیزی که مایکل رو ستاره کرد و توصیه اش به ما به اینکه آرزوهای بزرگ کنیم و بهشون برسیم مثل خودش!
بعد از مادرم مایکل تنها کسی بود که برای رفتنش اینقدر شکستم و اشک ریختم...یه تیکه دیگه از قلبم رفت بازم رفت!!!
بعد از غم یه حسرت بزرگ دیگه تو دلمه اینکه چرا زود تر عاشقش نشدم و اینکه چرا همه همه کودکیم و با اون خاطره نساختم اما یه چیزی حسرتمو کم می کنه اینکه حالا عاشقشم اینکه دوسش دارم بیشتر از دیروز بیشتر از کودکیم و بیشتر از همه دنیا!!!
" به چشماش نگاه کنین-به خنده هاش و به ردیف مرواریدی که با خنده هاش نشونمون می داد به خنده هایی که هیچ مرد دیگه ای مثل اونو نداشت به خنده هاش و به چشماش نگاه کنین-به صداش گوش بدین به صدایی که هر قلبی رو که می خواست تسخیر می کرد و به چشماش و خنده هاش نگاه کنین"

و براش آرزو کنین که حالا دور از این دنیا کودکی کنه-مردی که هیچوقت کودکی نکردی مردی که فقط کار کردی و کار کردی و حتی برای حقی که ازت گرفته شده بود کتک خوردی حالا راحت باش بچه شو و تا ابد کودکی کن حالا دیگه به صدای دنیا گوش نده دیگه غصه نخور دیگه هیچ کس نمی تونه اذیتت کنه راحت باش![]()